تبليغاتX
یه وجب عشق...
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...........بگذار تا بمیرد در درد خودپرستی

از ما گذشت ...
باید به ابر بیاموزیم

تا از عطش گیاه نمیرد ...

 

سهراب سپهری شاعر(پرسپولیسی) محبوب من...

شب تنهايي خوب

گوش كن، دورترين مرغ جهان مي‌خواند.
شب سليس است، و يكدست، و باز
.
شمعداني‌ها

و صدادارترين شاخه ي فصل، ماه را مي‌شنوند.

پلـّـكان جلو ساختمان،
دَر ، فانوس به دست
و در اسراف نسيم،

گوش كن جاده صدا مي‌زند از دور قدم‌هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.

پلك‌ها را بتكان، كفش به پاكن، و بيا.
و بيا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطره ي آواز به خود
جذب كنند.

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه ي عشق تـَر است

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 20:50  توسط کسرای چ  | 

 

حالمان بد نيست غم کم می خوريم           کم که نه! هر روز کم کم میخوريم

آب می خواهم، سرابم می دهند               عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب                 از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

  خنجری بر قلب بيمارم زدند                       بی گناهی بودم و دارم زدند

 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست               از غم نامردمی پشتم شکست

 سنگ را بستند و سگ آزاد شد                 يک شبه بيداد آمد داد شد

 عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام                 تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

 عشق اگر اينست مرتد می شوم              خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است       کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق  سردرگم شدم                             عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم              هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خجر بدست                     بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست            چشم مستی تحفه ی بازار ماست

 درد می بارد چو لب تر می کنم                طالعم شوم است باور می کنم

 من که با دريا تلاطم کرده ام                    راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

 قفل غم بر درب سلولم مزن!                   من خودم خوشباورم گولم مزن!

 من نمی گويم که خاموشم مکن             من نمی گويم فراموشم مکن

 من نمي گويم که با من يار باش             من نمی گويم مرا غم خوار باش

 من نمی گويم،دگر گفتن بس است          گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

 روزگارت باد شيرين! شاد باش             دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

 آه! در شهر شما ياری نبود                      قصه هايم را خريداری نبود!!!

 وای! رسم شهرتان بيداد بود                شهرتان از خون ما آباد بود

 از درو ديوارتان خون می چکد                 خون من،فرهاد،مجنون می چکد

 خسته ام از قصه های شوم تان             خسته از همدردی مسموم تان

 اينهمه خنجر دل کس خون نشد             اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

 آسمان خالی شد از فريادتان                 بيستون در حسرت فرهادتان

 کوه کندن گر نباشد پيشه ام                 بويی از فرهاد دارد تيشه ام

 عشق از من دورو پايم لنگ بود              قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

 گر نرفتم هر دو پايم خسته بود              تيشه گر افتاد دستم بسته بود

 هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!              فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

 هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!             هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

 هيچ کس اشکی برای ما نريخت            هر که با ما بود از ما می گريخت 

 چند روزی هست حالم ديدنیست         حال من از اين و آن پرسيدنيست 

 گاه بر روی زمين زل می زنم               گاه بر حافظ تفاءل می زنم

 حافظ ديوانه فالم را گرفت                   يک غزل آمد که حالم را گرفت:

 " ما زياران چشم ياری داشتيم       خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

 

 

 این داستان را بخونید... قشنگه....؛

(( زیباترین قلب ))

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد.جمعیت زیادی گرد آمدند.قلب او کاملاٌ سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند .مرد جوان،در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت.ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمدوگفت:(( اما قلب تو به زیبایی ِ قلب من نیست.))؛

مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید،اما پر از زخم بود.قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود؛اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد...؛

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت:(( تو حتماٌ شوخی می کنی ...قلبت را با قلب من مقایسه می کنی.قلب تو ، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.))؛

پیرمرد گفت:(( درست است ، قلب تو سالم به نظر می رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض

نمی کنم. می دانی،هرکدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او دادم؛ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام.اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند...؛

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام ، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.اینها همین شیارهای عمیق هستند.گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و ابن شیارهای عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام، پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟))...؛

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود، به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود، تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت؛

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود ؛ اما از همیشه زیباتر بود. عشق، از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود...؛

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 14:38  توسط کسرای چ  | 

و ندانستم تمام حرفهایش فریب است

خنده هایش دروغ و بی احساس

گریه هایش هم کمی عجیب است

ندانستم ویرانگری آمده ویرانم کند


سا حر است می خواهد سحر سامانم کند

ندانستم رهگذر است، بهانه اش خستگی
>

برای اغفا ل من می آید از در دلبستگی

باورش کردم

و حرفهایش را شنیدم

دلم که با دلش یکدل شد جز آزار چیزی ندیدم


زبان بازیش که تمام شد

دل ساده ام که رام شد

دیگر دوست داشتنی در کار نبود


دیگر دوستی منتظر سر قرار نبود

راست و دروغ به عشق من قسم خورد

چیزی نگفتم من هر چه به روزم آورد

حالا خوب می فهمم معنی حرفهایش را

فریبی بیش نبود

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 13:46  توسط کسرای چ  | 

دلم چون کودکان سرگرم بازی ست

همیشه در پی تصویر سازی ست

دلم گوید : حقیقت چشم یار است

تصاویر دگر طرحی مجازی ست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 13:34  توسط کسرای چ  | 

چه گریزیست ز من؟

چه شتابیست به راه؟

به چه خواهی بردن؟

در شبی اینهمه تاریک پناه؟

مرمرین پله آن غرفه عاج

ای دریغا که زما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کور است

نه چراغیست در آن پایان

هرچه از دور نمایانست

شاید آن نقطه نورانی

چشم گرگان بیابان است

می فرومانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی؟

او دراینجاست نهان

می درخشد در می

گر بهم آویزیم

ما دو سرگشته تنها چون موج

به پناهی که تو می جویی خواهیم رسید

اندر آن لحظه جادویی اوج!

ومن با خودش بهت جواب می دم:

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند

از تابش خورشید پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پرهیاهوی خیابانهای بی برگشت

و دختری که گونه هایش را با برگهای شمعدانی رنگ می زد، آه

اکنون زنی تنهاست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 13:22  توسط کسرای چ  | 

به نام خدا

سلام...

 خلاصه می کنم...

   قدر شبای قدر رو بدونید

     حضرت علی می فرماید:

بزرگترین گناه ناامیدی است

    حضرت علی می فرماید:

بیچاره کسیست که دوستی نداشته باشه

 و بیچاره تر کسیست که دوستانی که دارد از دست بدهد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 23:27  توسط کسرای چ  | 

 

JavaScript Codes