تبليغاتX
یه وجب عشق...
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...........بگذار تا بمیرد در درد خودپرستی

احمد شاملو

در اين بن بست

دهانت را مي‌بويند مبادا كه گفته باشي دوستت مي‌دارم.

دلت را مي‌بويند

تازيانه مي‌زند. و عشق را كنار تيرك راهبند

روزگار غريبي‌ست، نازنين

عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...

 

 

به نام آنكه در اين نزديكيهاس

... آنگاه که بگویی

به نام خدا

خداوند می گوید بنده من با نام من آغاز کرد پس او رایاری خواهم کرد سلام...اميدوارم حالتون خوب باشه...اول از همه مي خوام با يه شعر قشنگ شروع کنم که اولین بار با صدای گرم دوست عزیزم اشکان شنیدم...

هنوزم چشماي تو مثه شباي پر ستارست       هنوزم ديدن تو برام مثل عمر دوبارست

هنوزم وقتي ميخندي دلم از شادي مي لرزه    هنوزم با تو نشستن به همه دنيا مي ارزه

اما افسوس تورو خواستن ديگه ديره ديگه ديره   ولي افسوس به نداشتن دلم آروم نميگيره...

نو گلي بر سر ايوان تو پژمرد و فروريخت      شبنمي غم زده از گوشه چشمان من آويخت

دوري بين من و تو دوري باد و خاشاك    دوري بين من و تو دوري ماهي دريا

اما افسوس تورو خواستن ديگه ديره ديگه ديره   ولي افسوس به نداشتن دلم آروم نميگيره...

 

اي پسر عمران

هرگاه بنده اي مرا بخواند ، آن چنان به سخن او گوش مي سپرم

که گويي بنده اي جز او ندارم
...امّا شگفتا که بنده ام همه را چنان مي خواند که گويي همه خداي اويند جز من

زندگي ايمان به خوب بودن است.

آنگاه نزديکتر از هميشه در کنار هم موفقيت را احساس ميکنيم

با زندگی کردن در گذشته یا آینده ، زیستن در زمان حال را از دست نده.حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی،همه روزهای عمرت را زیسته ای.

هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری،هرگز نا امید نشو.

هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری.

از مواجه شدن با خطرات نترس؛زیرا بدین ترتیب فرصت می یابی که بیا موزی چقدر باید شجاع باشی.

با گفتن اینکه :"یافتن عشق غیر ممکن است" مانع ورود عشق به زندگی خود مشو.

سریع ترین راه دریافت عشق ،بخشیدن آن به دیگران است.

سریع ترین راه از دست دادن آن، محکم نگه داشتن آن است.

رویاهای خود را رها نکن،بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی اینکه هیچ هدفی نداری.

زندگی یک مسابقه نیست،بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را باید لمس کرد و چشید.

آنچه از روي عشق به خدا، براي خدمت به فقرا، شکستگان، از پا افتادگان و بي کسان مي دهيد، در پي انداز آسماني تان اندوخته مي شود

احساس نجيبی است احساس اينکه برای کسی اهميت داشته باشی و احساس عجيبی است احساس اينکه  برای همه اهمبیت داری و برای هیچکس اهميت نداشته باشی واحساس پلیدی است احساس اينکه یه نفرداره۰۰۰

چه میشد گر دل اشفته ی من

به شهر چشم تو عادت نمی کرد؟

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب كنم

اگرگل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي كردم

اگر اشك بودم به پايت مي گريستم

و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم

ولي افسوس كه نه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت

ولي هر چه هستم

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 14:33  توسط کسرای چ  | 

*امشب به قصه دلم گوش میکنی*

*فردا من رو چو قصه فراموش می کنی*

*این دور همیشه در صدف روزگار نیست*

*میگویمت ولی تو کجا گوش می کنی*

*دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت*

ای ماهها که دست در آغوش می کنی*

*در ساقر تو چیست که با جرعه ی نخست*

هوشیار مست را همه مدهوش می کنی*

*گر گوش میکنی سخنی خوش بگویمت*

*بهتر ز گهری که تو در هوش می کنی*

*جام جهان ز خون دل عاشقان پر است*

*حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی*

*سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع*

*زین داستان که با لب خاموش میکنی*

...دیشب یه خواب شیرین دیدم یکی از بهترین خواب های عمرم...

امیدوارم تعبیر شه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 15:4  توسط کسرای چ  | 



خاطرات جزو زيباترين ها و تلخ ترين ها هستند .....
کاش مي شد وقتي خاطره اي را به ياد مي آورديم تنها و تنها شيريني آن لحظه با ما مي ماند
......
اندکي سکوت ، مدتي تامل ، لبخندي کمرنگ ، يادآوري اکنون ، تلخي اين لحظه و آهي از سر ناباوري چرخه طبيعي خاطرات است
....
اين روزها مشتي عکس و دنيايي خاطره و آهنگها شده اند همراه من ....خاطرات من
....
اين روزها گر چه خيلي سرم شلوغ است اما نمي دانم چگونه است که گاهي که با خودم خلوت مي کنم دلم بدجوري تنگ مي شود
......
اين روزها آسمان آبيست و من مي بينم اين آبي دلربا را اما چرا نمي توانم خوب چشمهايم را باز کنم ، اين روزها من کوهم اما کوهي که گاه گاه اين خاطرات چنان به بندش مي کشند که انگاردرونش يک آتشفشان است ، آتشين و عاصي، من باز به خودم فرصت مي دهم ، با خودم مي گويم
:

مي خواهم همان آدم هميشگي باشي
......
درسهايت را هيچگاه فراموش نکن ، هيچگاه ، مي خواهم اينبار هم همچون رود باشي ، اينبار هم انعطاف پذير باشي و مشکلات را با طمانينه دور بزني
.
خداوندا تا تو هستي اميد هم هست ، تا تو هستي عشق هم هست ، تا تو هستي زندگي هم هست
.
من اکنو ن

کنار مي ايستم و کار خدا را مي نگرم ، مسحور از اين افسون که او چه تند و چه آسان مرادهاي دلم را به من مي دهد .

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 2:6  توسط کسرای چ  | 

سلام توصيه مي كنم متن پايين رو نخوني...حوصلتون سر ميره آخرشم هيچ نمي فهمي...

دلم بد جور گرفته چراغ هاي اتاقم رو خاموش ميكنم... ميرم تو رخت خواب...سرم رو ميكنم زير بالش... سعي ميكنم بخوابم اما...اما حتي از خستگي هم خوابم نمي بره...خوابم نميبره... بازخوابم نمي بره... فكر مي كنم به فردا, پس فردا, فردا پس فردا, آينده... مامانم ميگه آيندترو تو همين كتابا باس پيدا كني...اين يكي ميگه فوتبال رو ول نكن...اون يكي يه چيز ديگه ميگه... آينده چي مي خواد بشه...چه جوري مي خواد بسر بشه...آيندم كجاست؟... با كي ميخواد بسر بشه؟...يهو بعد ازاين سوال ياد گذشته مي افتم... 2سال پيش همين موقع چه حالي داشتم!!!بعد اون ماجرا!!!... توخيلي بچه اي...(اون موقع بود كه فهميدم چرا بچه ها بميرن ميرن بهشت)

اما چه حسه بدي بود حسه اينكه يكي داره دورت ميزنه...اونم كي كسيكه كه هميشه...

چه شباي بدي بود اون شبا...اون شبا ,اون فكرا,آهنگ سياوش واون همه...

فراموش نكردم...خواستم اما نشد...بلاخره كه چي...ديگه بس بود اون همه...

به قول كوروش بدترين موقع تو زندگي آدم موقعيه كه آدم پشيمون باشه و به خودش بگه اين كارو مي تونستم بكنم اما نكردم و فرصته ديگه بر نميگرده...اما...دوباره...6ماه بعد...

پا ميشم ميرم سراغ كامي(كامپيوتر) اين حال وهوا خوراكش فرهاد و فريدون و فرامرزه

اه سيديش كو؟...بيخيال گوگوش هم خوبه...

نه...اينم ولش...باز خونه تنهام چغدر ساكته... پرسپوليسم مساوي كرده...خوب آخه پسر خوب

آدم سالم هم تو اين وضيعت دلش ميگيره...ساعت هفته پنج شنبست حوصله درس هم نداري پاشو برو خيابون يه حالي عوض كن...كجا برم؟الافي؟باز يكي بود به اميد ديدنش مي رفتيم حيف كه...خونه موندن هم فايده نداره ميرم تو كوچه...چغدر سرده...هم سرده هم سرده...يادش بخير چه بازيهاي كه نميكرديم...هنوز ده بیست متر نرفته بودم كه...به به!! بازم اين 2 تا...هميشه بيرون افتادن...از كنارشون رد ميشم كج نگاشون مي كنم اوناهم منو كج نگاه ميكنن... با نگاهامون هزارتا فش رد و بدل ميشه...واي كه چغدر كه دلم ميخواست مثه آرش يه مشت بزارم زير چشش...ته كوچه رسيدم رو صندلي هاي پارك ميشينم نه خير خبري نيست, * نيست* ...برميگردم...1 شنبه حسابان دارم اما حس تمرين حل كردن نيست زبان فارس رو بر مي دارم ميخونم نميدونم چي ميشه خوابم ميبره...10 بيدار ميشم...sms اومده... *kojayi*

 

من گمان ميکردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چار فصلش همه آراستگي ست
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه ميدانستم
سبزه مي پژمرداز بي آبي
سبزه يخ ميزنداز سردي دي
من چه ميدانستم
دل هر کس دل نيست
قلبها؛ ز آهن وسنگ
قلبها؛بي خبر از عاطفه اند

Afsoos...!On zaman ke bayad dost bedarim kotahi mikonim,on zaman ke dostemon daran lajbazi mikonim va bad....barey onche az dast rafte afsos mikhorim

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 1:48  توسط کسرای چ 

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها ،

لواشک بین خود تقسیم میکردند

وان یکی در گوشه ای دیگر«جوانان» را ورق میزد

برای اینکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان،

تساویهای جبری را نشان می داد

با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید به پاخیزد....

به آرامی سخن سرداد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات برجا ماند

و او پرسید:اگر یک فرد انسان،واحد یک بود

آیا باز هم یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون،چون قرص مه میداشت بالا بود

وان سیه چرده که مینالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر و رو میشد

حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟

یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست.....

خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 12:38  توسط کسرای چ  | 

خانه ام آتش گرفته ست، آتشي جانسوز
هرطرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود
.
من به هر سو مي دوم گريان

در لهيب آتش پر دود

وزميان خنده هايم، تلخ
وخروش گريه ام، ناشاد
از درون خسته سوزان
مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد
.
خانه ام آتش گرفته ست، آتشي بيرحم

همچنان ميسوزد اين آتش
نقش هايي را كه من بستم به خون دل

بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل.
واي بر من، سوزد و سوزد

غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدان ها
روزهاي سخت بيماري.
از فراز بام هاشان، شاد

دشمنانم موذيانه خنده هاي فتح شان بر لب
برمن آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب.
من به هرسو مي دوم، گريان از اين بيداد

مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد.
واي برمن، همچنان مي سوزد اين آتش

آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان

و آنچه دارد منظر و ايوان.
من به دستان پر از تاول

اين طرف را ميكنم خاموش
وزلهيب آن روم از هوش،

زآن دگر سو شعله برخيزد، به گردش دود.
تا سحرگاهان كه مي داند، كه بود من شود نابود
.
خفته اند اين همسايگانم شاد در بستر

صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 0:6  توسط کسرای چ  | 

نگران بودم از اينكه كفش نداشتم، تا اينكه مردي را در خيابان ديدم كه پا نداشت

بخشندگي را از گل بياموز، زيرا گل ته كفشي كه لگد مالش مي كند را هم خوشبو مي كند

اينكه من دست خالي به سوي مردم دراز كنم و كسي چيزي در آن نگذارد بدبختي نيست. بدبختي ين است كه من دست پر به سمت مردم دراز كنم و كسي چيزي از آن برنگيرد

ممکن است كسي را كه با او خنديده اي را فراموش كني ولي كسي را كه با او گريسته اي را هرگز از ياد نخواهي برد

بياد داشته باش كه خوشبختي اين نيست كه تو چه داري يا چه هستي خوشبختي صرفا آن چيزي است كه در درون تو مي گذرد

هرگز نباخته اي ماداميكه از شكست خود چيزي آموخته باشي

آن كسي كه در حال تولد نباشد در حال مرگ است

ريشه گلي است بي اعتنا به شهرت و آوازه

لاك پشت ها راه را بهتر از خرگوش ها مي شناسند

اشخاص را مانند چاي كيسه اي در نظر بگيريد تا در آب داغ نيفتند، متوجه جوهر وجودي خود نمي شوند

هرگزتسلیم نشو، هر روز معجزه تازه ای اتفاق می افتد

دیگران را ملامت نکن ، مسئولیت های زندگیت را خود بپذیر

گوش کردن را یاد بگیر ، فرصت ها گاه با صدای آهسته در می زنند

هرگز امید را از کسی سلب نکن، شاید این تنها چیزی باشد که دارد

وقتت را تلف ماتم گرفتن برای اشتباهات گذشته نکن ، از آنها درس بگیر و بگذر

هرگز گره ای را که می شود باز کرد، نبر هنگام مواجهه با کار سخت ، طوری عمل کن که انگار شکست غیر ممکن است

مردم دار باش ، هرگز کسی را از خود نرنجان

خود را با معیار های خودت بسنج ، نه با معیار های دیگران

فراوان بخند ، شوخ طبعی درمان تقریبا همه دردهای زندگی است

از زمان یا کلمات با بی توجهی استفاده نکن ، هیچکدام قابل بازگشت نیستند

برای کسانی که از دست رنج خود ارتزاق می کنند- هر قدر هم کارشان پیش پا افتاده باشد- احترام قائل باش

هیچ فرصتی را برای ابراز محبت از دست نده

نگو وقت نداری ، تو دقیقا همان تعداد ساعت در روز را در اختیار داری که پاستور ،میکل آنژ ،مادر ترزا، هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ،توماس جفرسون و آلبرت انیشتین در اختیار داشتند

حال و هوای بچگی را فراموش نکن

خود را به "خود بهسازی" دائم متعهد کن

به افکار بزرگ فکر کن ، اما از شادی های کوچک لذت ببر

شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن ، نودوپنج درصد خوشبختی ها و بدبختی های زندگی ات از همین یک تصمیم خواهد بود

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 0:56  توسط کسرای چ  | 

 

JavaScript Codes