|
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...........بگذار تا بمیرد در درد خودپرستی
|
کم نییییییییییییییسسسسسسسسسسست...اما من كم ميبينم...شايد بايد به حرف سهراب گوش كرد...شايد چشمانم براي جور ديگر ديدن نياز به شستن دارند...
ان الله فی قلوب المنکسره
مهربانی آن نباشد که یه سر بی چه خوش بادا مهربانی هر دوسر بی
اگر مجنون دل شوریده داشت دل لیلی ازان شوریده تر بی
مهربانیم بدیدی چشم ببستی جه خوش بودا توهم مهربان بی
گر تورا ز خود رنجیده باشم چه میشد تو بخشنده تر بی؟
هزاران بار زتو رنجیده باشم اما رنجش برایم مختصر بی
هزاران بار دلم شکسته باشد اما این دل هنوز پر درد سر بی
خدایا این سعادت از تو جویم که گر میشد عشقم سازه تر بی
خدایا فکر اویم من شب و روز کاش اوهم در فکر من بی
برای او مینویسم من همه روز کند یادم شعرم زنده تر بی
هنوزم دوستت دارم با دل جان خدایا جانش بی خطر بی
خدایا زین عاشقی هیچ نفهمم که اشک بر گونه هایم مستمر بی
اگر درباغ من یک گل روید آن گل نامش ***** بی
...ترانه ای رو که برات نوشته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو دوختمش...

ما نمي تونيم به دلمون ياد بديم كه نشكنه
ولي ميتونيم به دلمون ياد بديم كه اگه شكست
لبه هاي تيزش دست اوني رو كه شكستش نبره
یه آهنگه خیلی قشنگ که من هر روز گوشش میکنم...![]()
![]()
![]()
سه تا از قشنگترین شعرای مریم حیدرزاده![]()
یا تو یا هیچکس باروون باز نیومدی
یه دکلمه بسیاربسیار زیبا از پرویزپرستویی![]()

ابرها نباریده اند
اما
خیابانها خیس اند
فرشته ها گریسته اند
شاید.....!!!![]()

ای خدا...چرا؟![]()
اي خدا اه اي خدا از توي اسمونا
گوش بده به درد من كه مي خوام حرف بزنم
واسه يك روزم شده سكوتم رو بشكنم
اي خدا خودت بگو واسه چي ساختي منو
تويه اين زندون غم چرا انداختي منو
چرا هرجا كه ميرم در به روم باز نمي شه
چرا هرجا دليه ميشكنه مثل شيشه
اي خدا حرفي بزن اگه گوشت با منه
اون كيه كه قلبم رو داره اتيش ميزنه
از نقطه آغاز شدم ، برخلاف نوشته كه با نقطه پايان مي گيرد .
انسان با نقطه آغاز مي شود. از نطفه ای شايد .
نقطه های تك بعدی تقسيم می شوند و در امتداد هم خطی را تشكيل می دهند.
خطها باد مي كنند و حجمها را مي سازند.
من آغاز شدم.
صدای جيغ زنی در هوا احساس بطالت می كند.
پرستاری مرا بيرون می كشد و ضربه ای به پشتم می زند.
شسته می شوم در حالی که گريه می كنم.
نمی دانستم كه دارم بودن را با حال ساده گريستن در اول شخص مفرد صرف می كنم.
تولد ، كشيدنی بود از سوی پرستاری كه مرا از جايی راحت و تاريك به سوی روشنايی می برد .
من ميان هزاران عروسك گم شده بودم
مادر هر روز با من مثل تمام عروسكهايش بازی مي كرد
و پدر هر روز اسباب بازي های دلخواه كودكی اش را برايم می خريد.
من در دست برادر و خواهرهای مادر و پدرم بالا پايين می رفتم.
مادر سعي می كرد او را صدا كنم. هی می گفت : بگو مامان
چهار پا بودنم را ترك كردم و بر دو پايم سوار شدم.
روز اول مدرسه مادر خندید و من می گریستم .
زنی تخته ای سياه را خط خطی مي كرد بعد ما را مجبور كرد برای هر خط خطی داد بزنيم: الف ، ب ، ...
به آن زن گفتيم : معلم.
ما كه هنوز نمی دانستيم بيست چيست يا حتی بعد از نوزده است ثلث اول را بيست گرفتيم.
يعنی همه بيست گرفتند و من نوزده. ولي چه فرقي می كرد نوزده قشنگ تر بود.
بعدها فهميدم معلم شعور و سو ادمان را با نمره اندازه گيری می كند.
سال اول شاگرد دوم شدم. مادر ناراحت بود.
بيست و نه نفر با معدل بيست شاگرد اول شدند و من شاگرد دوم.
ما هر سال سر درس انشا فصل بهار ، تابستان ، پاييز و زمستان را توصيف می كرديم.
درباره مقام معلم می نوشتيم و شغل آينده خودمان را می گفتيم.
و معلم هم خوابيدن را صرف می كرد .
.....
آغاز ويرانگی از زمانی بود كه خواستم از ضمير ما جدا شوم.
چند سطر بالا من نبود ، ما بود. ما به مدرسه رفتيم، ما نمره گرفتيم ، ما انشا نوشتيم و ...
من هايی هم وجود دارد. من هايی كاملا انحصاری.
هر چقدر اين من ها در جمله های زندگی بيشتر شود به جنون نزديك تر مي شوی.
اولين جرقه نه سالگي بود .
با خانه هاي كوچك پلاستيكی شهری ساختم. آدمك هاي پلاستيكی ام را در خانه ها گذاشتم.
به جايشان حرف مي زدم. خود را خدای آنان مي دانستم. كاملا در اختيارشان داشتم.
می خواستم لحظه ای تجربه خدا بودن را مزه كنم.
بعد از چند ساعت حوصله ام سر رفت تمام شهر پلاستيكی ام را خراب كردم.
به شهرم نگاه كردم ، ويرانه ای بود. ترس تمام وجودم را گرفت
رفتم پيش مادر. نفس نفس می زدم. مادرم با ديدن من آشفته شد.
گفتم: مامان اگه خدا حوصله اش سر بره چی ميشه؟ اونم كاری كه من كردم ، می كنه ؟
مادر آرام شد و فقط خنديد ...
برای مادر زخم زمانی معنا دارد كه همراه قطره ای خون، كبودی پوست و متورم شدن باشد.
ولی سوالم هيچ كدامشان را نداشت.
سوالم ، كابوسی برايم شده بود .
اگر روزی خدا حوصله اش سر برود چه بلايی سر ما می آيد. چه بلايی ...
هنوز هم در امتداد این سالها برای سوالم پاسخی نیافتم .
شايد تنها زيبايی كودكی ، سريع از ياد بردن است .
روياهاي زود گذر ... كابوسهای زودگذر ...
بزرگتر كه می شوی تنها سایه روشن هایی تمام اندوخته ات خواهند بود از تمام آن سالها
و زمان باز هم می گذرد ...
ساده از من نگذر ...
بازم یه گوشه از یاداشت روزانه...۱۰ فرورددین
......ديشب ساعت 2:20
بود كه تازه رفتم تو رخت خواب چند دقيقه بعد گوشيه بابام زنگ ميزنه مامانم گوشيو برميداره
بله؟
به دادم برسين تصادف كردم بچه هارو با آمبولانس دارن ميارن رشت نميدونم كودوم بيمارستان
الو...الو الو
احمد بود تصادف کرده...
مامان و بابا میرن پور سینا...مردم بعضی از مجروحارو میارن اونجا بعضی هارو هم می برن رودبار...
فردا صبح...
كشته در تصادف رانندگي در جاده رشت
پنجشنبه 10 فروردين 1385 بازتاب در يك حادثه رانندگي در جاده رشت به تهران در محور شهرستان رودبار در جنوب گيلان ۱۰نفر جان باختند.
به گزارش روز پنجشنبه پليس راه گيلان، اين حادثه روز چهارشنبه بر اثر انحراف به چپ اتوبوس و برخورد با يك دستگاه پژو ۲۰۶و سقوط به دره روي داد.
سرهنگ "احمد ابراهيمي" فرمانده پليس راه گيلان در تماس تلفني با ايرنا در اين باره گفت: اين تصادف ساعت ۲بامداد چهارشنبه در محل پيچ "جو بون" در جاده رشت به تهران و در منطقه شهرستان رودبار، با برخورد يك دستگاه اتوبوس كه از اردبيل به سمت تهران در حركت بود با يك سواري پژو ۲۰۶كه از مسيرتهران به رشت در حركت بود ، اتفاق افتاد.
وي افزود: دليل اين حادثه لغزندگي جاده و انحراف به چپ راننده اتوبوس در سرپيچ بوده كه منجر به سقوط اتوبوس به رودخانه با ارتفاع ۳۰متر شده است.
سرهنگ ابراهيمي گفت: در اين حادثه هفت نفر از دو دستگاه خودرو در دم جان سپردند و سه نفر نيز در بيمارستان به دليل شدت جراحات جان خود را از دست دادند.
به گفته وي ۲۱مصدوم ديگر اين حادثه هم اكنون در بيمارستان پورسيناي رشت بستري هستند كه حال همگي آنان رضايت بخش است.
برغم پيگيري خبرنگار ايرنا اسامي كشتهشدگان تاكنون اعلام نشده است.
علت تصادف: خریت راننده ی اتوبوس که باعث مرگ این همه آدم شد![]()
![]()
![]()
وقتی اتوبوس به ماشینش خورد چشماشو بست و باز کرد پسرش که کنارش نشسته بود دید که لایه در ماشین گیر کرده و حتی آخ نمیگه...بر میگرده پشت نه خانومش هست نه دخترش صندوق وا شده بود و اونا از شیشه عقب پرت شدن روی اسفالت جاده...مردم میان کمک... امداد خودرو...سمند...زانتیا...یکی از امدادیا دخترشو بر میداره که برسونتش بیمارستان یه اتوبوس دیگه میاد و اون پسررو میکشه و میزنه به بقیه ماشینا...دختر پسری که حتی نوجوون نشده بودن با هزارتا امید و آرزو چه زود خدا حافظی کردن و رفتن...
و مرگ چیزی از جنس فراموشی است ...
و آدمی چیزی از گونهی فراموشکاران
...
چه ساده است
ستایش گلی...
چیدنش
و فراموشیه آنکه
آبش باید داد
داستانی از یه دوست:
هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده وقتی که آدم های رنگارنگ رو میبینم که به زور دارند به هم لبخند میزنند،حالم به هم می خوره. بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپها ،همینطور که داشتم به مردم نگاه میکردم دیدم یک دختر آدامس فروش کوچولو آمد و تو و رفت پشت و یک میز نشست. برایم جالب بود پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیاندازد. دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت: " پولش را می دهم هیچ چیز مجانی نمیخواهم" کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود به پیشخدمت گفت: " یه بستنی میوه ای چند است؟" پیشخدمت با بی حوصلگی گفت : " پنج دلار " دختر بچه دست کرد توی لباسش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن کرد . بعد دوباره گفت: " یه بستنی ساده چند است؟ " پیشخدمت بی حوصله تر از قبل گفت:" سه دلار. " دختر آدامس فروش گفت :" پس یه بستنی ساده بدهید. " پیشخدمت یک بستنی برایش آورد که فکر نمیکنم زیاد ساده بود! (احتمالا مخلوطی از ته مانده بقیه بستنی ها) دخترک بستنی راخورد و سه دلار به صندوق داد و رفت . وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا یک دلاری مچاله گذاشته برای انعام!!!!!!
الهی
توفیقم ده که بیش ازطلب همدردی، همدردی کنم
بیش ازآنکه مرابفهمند دیگران رادرک کنم
بیش ازآنکه دوستم بدارند، دوست بدارم
زیرا
درعطاکردن است که میستانیم ودربخشیدن است که بخشیده میشویم ودرمردن است که حیات ابدی می یابیم.این جمله ها از من نیست اما قشنگه بخونین...
من ارباب زندگی خودهستم
*
من درکانون زندگیم برقرار هستم*
دراین عیدنوروزمن تصمیم میگیرم به هرگونه رهائی آری گویم **
من تسلیم نیروهای دگرگون کننده الهی هستم ومعبری گشوده برای انرژی اخلاق*
تجلی نیروهای بالقوه من موجودیت مرامعنا میبخشد.**
من مخلوق خداوندهستم واستحقاق آنرادارم که دیگران بامن همراه با عشق ومحبت رفتارکنندومن هم همینطور وبرای خودودیگران احترام فراوانی قائلم.*
خداهمراه منست, ازاواحساس دوری وجدایی نمیکنم*
آنچه درزندگی من اتفاق می افتد ایمان،امید،وعشق رادرمن گسترش میدهد.*
ارتباط من باآگاهی بیکران راه رابرای تجلی اندیشه هایم مینمایاند.*
من به نیروهای شعوری خوداطمینان دارم.من به همان اندازه خوشبخت هستم که خوشبختی درذهن خود بیافرینم وتصمیم به
نیکبختی رادرذهن بپرورانم
*
احساس پشیمانی دائم ونگرانی ازرویدادهای احتمالی آینده ازمخربترین احساسات منفی ام بشمارمی آیند.*
هنگامی که احساس ناراحتی میکنم ازخودسئوال میکنم چگونه میتوانم باتغییرنظراتم درامورمختلف ناراحتی خودرابرطرف نمایم؟سپس دراین راستا کارمی کنم تامشکلم حل شود*
هرچه تعهدخودرانسبت به چیزی بیشترکنم عشق وشوروحال بیشتری نسبت به آن چیزدرخوداحساس خواهم کرد.*
هرکاری انجام میدهم آن راباتعهد انجام می دهم*
بی هدف عاشق نمیشومو اگرهم روزی عاشق کسی باشم باوفاداری به اوعشق میورزم وهرانتخابی که میکنم به آن پایبندهستم.*
پرتوهای الهی برمن جاری میگردندومرارهبری میکنند، پس نگران هیچ چیز نیستم*
درجهان چیزی به عنوان آغازوپایان وجودندارد، زندگی امروز خودرا به شیوه ای میگذرانم که گویی همه چیز درهمین یکروزاست.*
من باکائنات موزون وهماهنگ هستممن نفرت دیگران راباعشق پاسخ میگویم.این عشقی که بروزمیدهید به خودتان بازمیگردد وهدیه آن آزادی ورهائیست
.*
من انرژی وقدرت خودرابه آسانی به دیگران منتقل میکنم وقدرتی راکه نیازدارم درکانون وجود خودمیابم.برای امروززندگی میکنم، ازتمام وابستگیهای گذشته خود به عنوان بهانه ای برای شرایط امروز خود دست برمیدارم
.*
به چیزهای پیش پا افتاده وکم ارزش زندگی توجه نمیکنم بلکه یادمیگیرم به درون بنگرم وسطوح بالاترآگاهی رابیابم.