تبليغاتX
یه وجب عشق...
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...........بگذار تا بمیرد در درد خودپرستی
  گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم !
بیابانی برای فریاد کشیدن

با تمام وجود ...
همانجا که انسانی نیست برای خیره شدن به تو

و خودت را فریب بدهی به این امید که فقط او صدایت را می شنود
و آنقدر فریاد بزنی که دیگر نای حرف زدن نداشته باشی ...
گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم

برای آنکه در آغوشش دراز بکشیم و در آسمانش رقص ستاره ها را ببینیم
و ماه را که به تو خیره شده
ولی تا نزدیکترین بیابان نزیک خانه هامان ... راه درازیست
شاید ... شاید باید نگاههای خیره ی مردم را به جان خرید
وقتی فریاد می کشی و آنها خیال می کنند دیوانه ای

 اي خدا...

هر چه بیشتر اوج بگیری ، از نظر مردمی که پرواز را نمی فهمند کوچکتر به نظر میرسی...

کیمیاگر افسانه نرگس را میشتاخت...مرد جوان و زیبایی که هر روز به کنار دریاچه میرفت تا زیبایی خویش را در آب تماشا کند.او آنچنان مجذوب تصویر خویش میشد که روزی به آب افتاد و در دریاچه غرق شد. در مکانی که به آب افتاد بود گلی رویید که آن را نرگی نامییدند...

...پس از مرگ نرگس پریان جنگل به کنار دریاچه آب شیریت آمدند و آن را لبالب از اشکهاش شور یافتند.

پرسیدند:چرا گریه میکنی؟

دریاچه جواب داد: من برای نرگس گریه میکنم.

پریان گفتند هیچ جای تعجب نیست جون هر چند که ما در بیشه ها به دنبال او بودیم تنها تو بودی که می توانستی از نزدیک زیبایی او را تماشا کنی.

آنگاه دریاچه پرسید:مگر نرگی زیبا بود؟
پریان شگفت زده پرسیدند: چه کسی بهتر از تو این را میداند؟ او هر روز در ساحل تو می نشست و به روی تو خم می شد

دریاچه لحظهای ساکت ماند و سپی کفت:من برای نرگس کریه میکنم اما هرگز متوجه زیبایی او نشده بودم.من برای نرگس کریه میکنم زیرا هر بار که به روی من خم میشد میتوانستم در ژرفای چشمانش بازتاب زیبایی خویش را ببینم.

اسکار وایلد

...خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که((راز خوشبختی)) را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصرش بکند و حدود ۲ ساعت دیگر نزد او بازگردد.

خردمند اضافه کرد:می خواهم از شما خواهشی بکنم.آنوقت یک قاشق کوچک بش داد و در آن دو قاشق روغن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و نگذارید روغن آن بریزد.

مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق بر نمیداشت.دو ساعت بعد نزد خردمند برگشت.

مرد خردمند از او پرسید:آیا فرشهای ایرانی اتاق ناهار خوری را دیدی؟ آیا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدی؟ آیا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردی؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ ندیده و تمام فکر ذکرش دو قطره روغنی بود که نریزد

خوب پس برگرد و شگفتی های دنیای مرا بشناس آدم نمیتواند به کسی اَتماد مند مگر ابنکه خانه را که در آن ساکن است بشناسد.

مرد جوان برگشت و بار دیگر با اطمینان شروع به گردش در کاخ کرد..

وقتی پیش خردمند برگشت همه چیز را با جزییات برای او تعریف کرد

خردمند گفت: پس آن دو قطره روغن که به تو سپردم چه شد؟

مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها ریخته اند.

آنوقت خردمند به او گفت:تنها نصیحتی که میتوانم یهت بکنم این است:((راز خوشبختی)) این است که همه شگفتیهی جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطرا روغن داخل قاشق را فراموش کنی...

گوشه ای ار کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو 

 

 

کلماتت را که قدم زدم دانستم چرا خونی که از قلب و از پاهایم میگذردیکی است و چرا ساعت پنج گاهی تا ساعتها بعد در اتاقم می ماندمن فکر می کنم گلولهای که سمت تو شلیک شدلیوانی آب بود بر جنگلی که آتش گرفته است و سوختن درآتشی که تو بر پا می کنی لذتی است چون روشن کردن سیگار با خورشید

به امید اینکه همه روزی عاشق شوند........ عشق یک مفهوم بی ((اما)) ست

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنین ، اول خدا بعدم شما...

آسمونی باشی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 23:8  توسط کسرای چ  | 

 
 
 

سلام ...

يكم دور و برت رو نگاه كن همه دارن در مورد فوتبال صحبت ميكنن حتي اونايي كه يك توپ رو استوپ هم نميتونن بكنن...حتي كسايي كه به عمرشون فوتبال نكردند...بله امروزه همه تو اين ورزش كارشناسند...

ولي امروز حرف من حرف كارشناسي فوتبال نيست...ازت ميخوام نوشته هاي فرزاد رو بخوني بعد ادامه حرفام رو بزنم...

پائيز بود. امجديه مانند حالا لخت و خالى نبود. تمام سكو هاى مقابل جايگاه ويژه پر از آدم بود وقتى بازيكنان دو تيم بانك تجارت و شاهين وارد زمين شدند. ستاره ها به سوى مردم آمدند. دو تيم كلى ملى پوش داشتند كه به شدت از سوى سكونشينان تشويق شدند. شاهين پس از ۹۰ دقيقه ۲ بر يك شكست خورد. شرط بندهاى ضلع شمال غربى امجديه ناراحت بودند. بيشتر آنها پيش بينى مى كردند كه تجارت بازنده باشد اما اين طور نشد. همه به سمت خيابان مفتح در حال دويدن بودند وقتى كه ايستادم و به او نگاه كردم. عكسش را چند هفته اى بود در ستون مردان آينده دار «كيهان ورزشى» مى ديدم اما اعتنايى نداشتم، گمان مى كردم صاحب آن عكس مانند خيلى از پديده هاى ديگر به جايى نخواهد رسيد.
حراستى ها خيالشان راحت شد كه مردم رفتند و كار آنها تمام است. وقتى كه رسيدم از رختكن خارج شده بود و به سمت در خروجى مى رفت.  
پيكان قهوه اى رنگ اش همان جا پارك بود. در صندوق عقب را باز كرد تا وسايلش را داخل ماشين جا دهد. دلهره اى براى صحبت كردن با او نداشتم. خيالم راحت بود كه با يك ستاره طرف نيستم. سلام كردم. جواب داد اما نگاهى نكرد. فكر كردم او هم مانند خيلى هاى ديگر يك نوجوان چهارده، پانزده ساله را جدى نمى گيرد. پررويى كردم و گفتم: «شما هيچ وقت در فوتبال ايران موفق نمى شويد!» باز هم نگاهم نكرد و لنگى را درآورد تا شيشه جلوى پيكانش را تميز كند. گفت: «آقا پسر، چرا اين حرف را مى زنى؟» ناگهان دلم سوخت. ترحم كودكانه به سراغم آمد. گفتم: «عكس شما را در مجله ديدم. نوشته بود كه شما آينده خوبى داريد.»
خنديد و جواب داد: «شوخى كردند، به دل نگير.» سماجت كردم و ادامه دادم: «تمام بازيكنان تيم ملى از استقلال و پرسپوليس هستند. پيوس، مرفاوى، مدير روستا و گروسى. ميان اين همه فوتباليست خوب پروين شما را انتخاب نمى كند.» حرف هايم كه تمام شد احساس پيروزى مى كردم. منتظر بودم تا به من نگاه كند و بگويد «پسر، تو خيلى بااستعدادى، فوتبال ايران را خوب مى فهمى» اما حرفى نزد. خداحافظى كردم كه ناگهان مانند همه آدم هاى عادى پرسش هاى آزاردهنده اش شروع شد: «چند سالته؟ از كدوم محلى؟» جواب دادم وقتى نگاهش به وسايل داخل داشبورد ماشين بود. گفت: «مى خواستم بهت سررسيد بدهم كه ديدم تمام شده!» با اين حرف ديگر دوستش داشتم.
پرسيد: «فوتبال دوست دارى؟» و من همه نتايج بانك تجارت را در آن فصل باشگاه هاى تهران از حفظ برايش گفتم. يكى از هم تيمى هايش آمد و فهميدم كه ديگر بايد بروم. دوباره خداحافظى كردم. پياده شد با من دست داد. جوگير شده بودم. بچه محل هايم آنجا نبودند تا من را به خاطر ذوق زدگى براى دست دادن با يك گلزن ناشناس مسخره كنند. قدش خيلى بلند بود وقتى كه روبه رويم ايستاد. گمان كردم كه بزرگمرد مظلومى است. گفتم: «آقاى دايى، نااميد نباش!» غروب آن روز پاييز ۱۳۷۰ برايم غم انگيز نبود...
خرداد ۷۲ در حال پايان بود. لذت حضور ايران در جام جهانى را نمى دانستم. فقط خوانده بودم كه روياى بزرگى است. يار دوازدهم بى رحمانه با فوتبال بيگانه بود. فقط برنامه «سلام صبح بخير» راديو به مخاطبانش خبر مى داد كه مسابقات مقدماتى جام جهانى ۹۴ آمريكا در راه است. ورزش و مردم و ورزش از شبكه ۲ هم انگار با فوتبال غريبى مى كردند. قهرمانى در بازى هاى آسيايى پكن توقع همه را بالا برده بود. تيم ملى تازه از اردوى آلمان برگشته بود و من در لابه لاى خطوط كيهان ورزشى جمله اى را خوانده بودم كه تيتر، سوتيتر و يا حتى پررنگ هم نشده بود: «على دايى تك گل پيروزى بخش ايران را در مقابل تيم آماتورهاى بايرن مونيخ به ثمر رساند.»
فرشاد پيوس مصدوم بود و شانس مديرروستا و مرفاوى براى حضور در تركيب اصلى بيشتر بود. سوريه، عمان و چين تايپه با ما همگروه بودند. از سوريه براى ما يك بت ساخته بودند و مى گفتند عمان شكست ناپذير است. كسى به دنبال روحيه دادن نبود. به تحريريه كيهان ورزشى زنگ زدم و گفتم: «تيمى كه الجزاير را شكست داده نبايد از سوريه و عمان بترسد.» آن سوى خط من را به رسميت نشناختند تا جوابى بدهند! بازى ها آغاز شد. چهارشنبه بود كه در آزادى مقابل عمان قرار گرفتيم. ساعت پنج بعدازظهر بازى آغاز شد و من فقط مى دانستم كه رنگ پيراهن بازيكنان دو تيم چيست! پخش مستقيم در مرام تلويزيون آن زمان نبود و از راديو فرارى بودم. از اتاقم بيرون نرفتم تا ساعت ۲۱ كه هادى صالح نيا به نام خدا را گفت و تلويزيون با چهار ساعت تاخير بازى را پخش كرد. نتيجه را نمى خواستم كه بدانم. عجب نسل رياضت كشيده اى هستيم! على دايى احتمالاً خواب بود وقتى حول و حوش ساعت ۲۰/۱۰ شب ديدم كه به جاى مرفاوى وارد زمين شد. به او براى تغيير نتيجه اميدى نداشتم حتى لحظه اى كه با ضربه سر توپ را به ديرك دروازه عمان كوبيد. دليل آن نااميدى هم براى امروزى ها خنده دار است. ننويسم بهتر است. آخر او نه قرمز بود و نه آبى! دو روز بعد در عصر جمعه با تاخيرى كمتر دايى را در تلويزيون ديدم كه در تركيب اصلى تيم ملى از دقيقه اول به مصاف چين تايپه رفت. گل زد، بيش از يك گل.
شادى هايش غريبانه بود. پس از گل هايش به سمت مردم مى رفت اما طرفداران استقلال و پرسپوليس او را متعلق به خود نمى دانستند. شايد آبى ها به اين خاطر كه او جاى مرفاوى را گرفته بود حتى پس از گل هاى دايى چندان شادى هم نمى كردند. على دايى اين گونه وارد ميدان قدرت فوتبال ايران شد. روزنامه ورزشى كه در آن زمان وجود و معنايى نداشت اما هفته نامه هاى آن دوره هم به پديده تازه وارد اعتنايى نمى كردند. روزها گذشت. ما از اين گروه صعود كرديم و آن صعود را رسانه ها در حد صعود به جام جهانى «بزرگ» نشان دادند. گلزنى دايى به هامبورگ در مقابل ۱۲۰ هزار ايرانى هم چندان به چشم نيامد اما نويسنده منصفى در يكى از نشريات يك هفته قبل از پرواز ايران به قطر براى مرحله نهايى مسابقات انتخابى جام جهانى ۹۴ نوشت: «دايى آنقدر خوب است كه احتمالاً پس از مسابقات قطر به ايران برنمى گردد!» اين نويسنده پيش بينى كرده بود كه باشگاه هاى عربى او را شكار خواهند كرد. ••• بهزاد غلامپور نيمى از آرزوهاى ما را در همان بازى اول مقابل كره جنوبى به باد داد. در برابر ژاپن ايرانى ها با كينه اى عظيم به ميدان رفتند. شكست ما در هيروشيما بيش از حد تلخ بود و يازده ايرانى به مصاف آنها رفته بودند تا انتقام جويى كنند. در تهران هيچ كس آرام و قرار نداشت. در آن زمان دامنه تعريف اين واژه «هيچ كس» متفاوت با امروز بود. زنان ايرانى چندان به فوتبال اهميت نمى دادند و مانند حالا فوتبال همه گير نبود. تلويزيون هم البته به اين بى تفاوتى كمك مى كرد. بيشتر ايرانيان نام على دايى را اولين بار هنگامى شنيدند كه او دروازه «ماتسوناگا» ژاپنى را گشود. بهرام شفيع نام دايى را فرياد مى زد و ما بيش از گذشته به جامجهانى آمريكا نزديك شده بوديم. دايى به عراق هم گل زد اما يكى از تلخ ترين شكست هاى فوتبال ايران شكل گرفت. باخت مقابل عراق براى ما قابل تحمل نبود. از دايى انتظار معجزه داشتيم. كره شمالى را با ۲ضربه سر اعجاب آور دايى شكستيم اما بخت هم با ما يار نبود. مقابل عربستان هم باختيم تا لشكر شكست خورده به تهران بازگردد. نسل ملى پوشان دوره مربيگرى دهدارى و پروين رو به پايان بود. از تيمى كه در قطر تحقير و شكست را به ما هديه داد فقط على دايى مايه افتخار بود. آقاى گل شده بود اما فقط آقاى گل آسيا. در حال محبوب شدن بود اما اوج علاقه ايرانيان به او لحظه اى شكل گرفت كه روشن شد دايى ۷۰ دقيقه با وجود مصدوميت شديد مقابل بحرين در بازى هاى آسيايى هيروشيما ۹۴ بازى كرد. مردم با اين حركت او را يك قهرمان ملى مى دانستند. براى مصدوميت او خيلى ها اشك ريختند و كسى به تعويض نشدن او در آن ۷۰ دقيقه اعتراض نكرد!
انگار كه آن سال ها تيزى قلم ها كمتر بود، زبان ها مانند امروز گزنده نبود و شايد هم دايى فقط خود را نمى ديد!
ادامه بازى هاى آسيايى هيروشيما بدون دايى ملال آور بود. يك شب پس از شكست برابر مكزيك وقتى شنيدم كه دايى مثلاً كمردرد دارد به ياد آن روزها افتادم. مقابل چين وقتى دايى نبود فقط سانتر مى كرديم و گلر چين را گرم. هنگامى كه با عنوان قهرمان دوره قبل حذف شديم انگار كه دنيا براى ما تمام شده بود. همه مى گفتند اگر دايى بود قهرمان مى شديم. به ياد مى آورم شب هاى پس از آن شكست چقدر صحنه هاى قهرمانى ايران با دايى را در ذهنم تصويرسازى كردم. سياهه اى از يك رويا بود كه بعدها بارها تكرار شد. شايد هم يك نوع حسرت خوردن ابلهانه بود. هرچه بود براى بعضى از هم نسلى هاى من فايده اش جز تمرين افسردگى به خاطر شكست در حوزه هاى غير از فوتبال در آينده (امروز) نبود! على دايى آن فرصت از دست رفته را بارها جبران كرد. در شبى كه با ۶ گل اشك كره اى ها را سرازير كرديم او با زدن ۴ گل قهرمان ما بود. چلسى و ميلان را هم مات كرد.
همين منفى بافان امروزى براى گلزنى او مقابل ميلان در سان سيرو كوچكترين شانسى قائل نبودند. او بزرگ و بزرگتر شد. از مرز ۱۰۰ گل گذشت اما تعويض نمى شد. مابقى خاطرات براى تك تك ايرانيان تكرارى است...
•••
بهار بود. SMS يك نوجوان سيزده، چهارده ساله كه برايم فرستاده بود، حالم را دگرگون كرد. او به يكى از بزرگترين ستاره هاى نسل من توهين كرده بود و من نمى دانستم براى آن پيام كوتاه خنده كنم يا گريه! على دايى روزگارى مى گفت «آنهايى كه عكس با شورت ورزشى ندارند، حق انتقاد ندارند!» او مگر چه كرد كه اكثريت مردمى كه در آلبوم هاى شخصى خود چنين عكسى را ندارند به راحتى كاپيتان را نقد كردند؟!

او به كدام دليل مانند روزهايى كه گل مى زد و ضعف هاى بزرگ فوتبال ما را پنهان مى كرد در روزهاى شكست هم مقصر بزرگ شناخته شد؟ براى شخص دايى متاسف نيستم. ايرانيان روزهاى سقوط دايى را مانند دوران پرشكوهش به زودى فراموش مى كنند. چيزهايى كه در دل ها باقى مى ماند شايد همان مدرسه ها و درمانگاه هايى باشد كه او در اردبيل ساخته است و ....

فقط یک جمله برای آنان که بی رحمانه به دایی تاختند: على دايى بهانه اى بيش نيست! مشکل ما او نیست...

فرزاد جلايي

مرسي فرزاد جان...(http://playoff.blogfa.com)

نون امروز در كوبيدن دايي برانكو و دادكان است...و البته خواهي نشوي رسوا هم رنگ جماعت شو...

چرا؟

چرا هيچ كس از خودش نپرسيد بازيهاي تداركاتي چي شد؟

چرا كسي نيومد بگه چرا هيچ كشوري حاضر نشد با ما بازي كنه؟

همه ميدانيم كه فوتبال يك ورزش نيست...سياست اقتصاد شهرت عشق غرور غيرت و حتي مرگ و زندگي

امشب داشتم مجله هاي قديمي فرزاد رو كه از بچه گي جمع ميكرد رو نگاه ميكردم...چشمم به يه تيتر آشنا افتاد...

غيرت تنها صلاح ما در جام جهاني(مربوط بود به اولين حضور ما در جام جهاني)

سال ها گذشته و ما نه تنها صلاح ديگري بدست نياورديم بلكه تنها صلاح را از دست داده ايم(غيرت اون نيست كه با استوك بري تو صورت حريف)

ديروز پروين حجازي امروز دايي فردا يك اسطورهي ديگر كه براي اينكه محبوب نشود بايد كوبيده شود

تو ميگي اينا همه جكه...واسه خنده ميگم تا شاد باشيم...

ولي غافل از ايني كه با كار خودت داري يكي از اسطوره هاي ما رو نابود ميكني

بله...ايران تنها كشوري كه اسطوره هاش رو بهمين راحتي نابود ميكنه

تو بهتر بدوني فوتبال يه پازل هزار تيكست و فقط چندين تيكش تو زمين هستند...

براي موفقيت ما به هر هزار تا نياز داريم...

Jaraghe Group --> foadi83@yahoo.com

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:32  توسط کسرای چ  | 

 

تو ز ديار من آمدي      سكوت جانم بهم زدي

  شيشه غم به تلنگري زدي شكست

چو نغمه ي بیش و كم زدي

به دل ريشم تو چنگ زدي    روشني چشمان تو به دل نشست

هواي من شد هواي تو              صداي من شد صداي تو

تپيدن قلب به خاطرت                 كشيدن درد براي تو

اي گل ياس سپيد من    اي طلوع خورشيد من   عطر تن تو به جان من چه خوش نشست

اي تو هم گريه دلپذير  اي تو صفاي دل اسير    بي تو اي آيت زندگي دلم شكست

اگه نفس بود براي تو            غم هوس بود براي من

اگه عزيز بود براي تو         حرف حديث بود براي من

تو ز ديار من آمدي   سكوت جانم بهم زدي    شيشه غم به تلنگري زدي شكست

چو نغمه ي بیش و كم زدي   به دل ريشم تو چنگ زدي

روشني چشمان تو به دل نشست

هواي من شد هواي تو    صداي من شد صداي تو

تپيدن قلب به خاطرت     كشيدن درد براي تو

تو ز ديار من آمدي

سكوت جانم بهم زدي...

(اولین بار بود که دیدم سعید محمدی داره یه شعر درست حسابی میخونه...)

 

 دیوانه بمانید ,
اما همانند عاقلان رفتار کنید....

به خط خط مرز دلم

اینک،

      من تنها نیستم

                     رفیقی دارم چون غم.....

گفت : من نیستم.

پرسیدم :چرا ؟

گفت:برای اینکه اشتباه زندگی را اشتباها زیسته ام

می خواستم بپرسم که منظورت چیست؟!!

اما دیگر دیر شده بود

درست به هنگامیکه او می گفت : " اشتباه زندگی را اشتباها زیسته ام"

....

من به خاطر اشتباه نمودن خود می گریستم...

             

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:5  توسط کسرای چ  | 

 

JavaScript Codes