تبليغاتX
یه وجب عشق...
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...........بگذار تا بمیرد در درد خودپرستی

شاید آسمان دیگر بی ستاره نباشد...

چشمهایم را می بندم ... شاید ببینم که آسمان دیگر بی ستاره نیست...

و انباشته از چراغ هایی ست که دیگر بوی خاموشی نمی دهند ...

می خواهم دوباره شیدایی پروانه را ببینم هنگامی که عاشقانه و پنهانی

شقایق را بوسه می دهد و چه شرمگینانه در آغوشش آرام میگیرد ...

                                         

 

 

 

  

  غوغایی 

                 بی صدا

طوفانی  

             بی پروا 

لنگر بینداز

        ناخدای دل

              لنگر .....

چگونه لنگر نیندازم وقتی که سکان دلم شکسته....زخمی ام! و ماهیای تمنایم چقدر ریز!....ودریای خوبی تو چه بیکران...

http://tinypic.com/i75120.jpg

در این تاریکی شبها

که من در بستر سردم

به یادت خفته ام تنها

در غم را به روی خویش می بندم

تو در خوابی

چه می دانی

که من با یاد چشمانت

چگونه زار می گریم

تو میخندی به احساسم

نمی دانی که من مستم

نمی دانی...

 نمی دانی من تنها چگونه بت دل بستم

تو شادی... منم از شادی  تو شادم

اما غم چشمان من هرگز تو نمیدانی

میدانم شعرم سرد است

اما این سردی از درد است

تو دردان من را نمیدانی

تو این شعر را نمی خوانی

اگر بودی ...اگر هستی

من این را خوب میدانم

تو هرگز با من نمی مانی

 چه مي داني؟

تو از انسان و احساسش چه مي داني ؟

 چه مي داني كه من از عشق سرشارم ؟

چه مي داني در اين شبهاي تنهايي ميان اين همه غربت دلم شور تو را دارد؟

تو از هق هق چه مي داني؟

چه مي داني كه مدتهاست مرغ دل به عشق كوي تو پر مي زند اينجا؟

چه مي داني پريشان حالي درويش عاشق را در اين هستي بي مستي ؟

تو از تنهايي و گريه... 

 تو از گم كرده و تكيه

 تو از انسان شرمنده

چه مي داني ...؟

چه می دانی در یک کوچه تاریک

درون سایه ها ماندن...

برای دیدن رویت دعاها در دل خواندن...

نمی دانی!  نمی فهمی!

نداری غم! تو میخندی!

تو میخندی...من از خنده غمگینم...

در این تاریکی شبها

که من در بستر سردم

به یادت خفته ام تنها

در غم را به روی خویش می بندم

تو در خوابی

چه می دانی

که من با یاد چشمانت

چگونه زار می گریم...چگونه زار میگریم...

 

 

به شعرهايم چه بگويم
آن زمان كه تو نيستی
كه با صاعقه چشمانت
واژه هايم را به آتش بكشي
به شعرهايم چه بگويم 

آنزمان که در بين ما سكوتي بي معني است
و من ديگر واژه اي نمي يابم
كه با تردستي
از لبهاي زيبايت بدزدم
 وبه زنجير بكشم احساسم را
به شعرهايم چه بگويم
آن زمان كه من در بالابلندي
دلنوازيهاي مزرعه ات
تشنه تر از هر گل باغچه ات
لحظه به لحظه جان مي دهم
وتو نمي آيي
بگويم... كه تو اين بار
بي بهانه مرا ترك كرده اي !؟؟

 

به شعر هایت بگو...سکوت من مظلومیت ترا تفسیر خواهدکرد...می ترسم آهی بکشم...نکند شیشه های شکسته تردید دلت...جامی کشنده شود...بی بهانه دوست بدارید...زیرا دوست داشتن دلیل نمی خواهد...اگر کسی از شما دلیل دوست داشتن را پرسید...جوابی ندهید..بهانه نیاورید.... شاید فردا آن بهانه از بین برود ولی شما همچنان آن را دوست بدارید...

 

 

چند جمله قشنگ از یه دوست:

 به آسمون نگاه کن...پر ستاره است...کلی ستاره قشنگو نورانی...ستاره ها بت چشمک میزنن...کدومش ستاره توست؟؟؟ خوب نگاه کن...به اونی که از همه کم نورتره قانع باش...جون به اونی که از همه پر نور تره همه نگاه میکنن...اونم به همه نگاه میکنه...چون این کار رو دوست داره...چون اون نمی خواد قانع باشه...چون اون فکر میکنه از همه بهتره...اون ستاره نمیدونه که اون از همه پر نور تر نیست ولی اون خودشو گم کرده اون فقط به چشم تو نزدیکتره...همه ستاره ها مثل همن...حتی گاهی بعضی وقت ها اونایی که دورترن مهمترند...بازم تو موندی این همه ستاره دور برت بازم به همه نگاه می کنی این دفعه اون کم نور تره بت نزدیکتره ئ نورش زیاده...دیگه اونیکی رو نمیبی اون رفته تو آسمون دیگه...درسته!!!ستاره ها موندنی نیستن...فقط چنتاشون تا ابد تو دلت میمونند و همیشه بت چشمک میزنند( پدر.مادر.خواهر.برادر.دوست واقعی...)ستاره رو فراموش کن...عاشق آسمون باش...آسمونی باش...

 

 

بازهم آرزو دارم مردمان شهرمان دلشان آسمانی باشد و نگاهشان آبی...باز هم آرزو دارم زیر این آسمان آبی  دیگرمردکانی را نبینم که برای لقمه ی نانی صورت نوجوانی را پر خون کنند..آرزو دارو مردمان شهرمان نترسند...مثل دیروز بادیدن نامردی با شنیدن دا د فریاد بزنند...آرزو دارم آرزوهام با یاری برادران و خواهرانم  تبدیل به حقیقت شود...

چند تا جمله آخرم فرق داشت با همه جمله هایی که تو این بلاگ نوشتم دلیلشو چند وقت دیگه بهت میگم من دارم میرم اما زود بر میگردم منتظرم باشین...

آسمونی باشین...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 3:15  توسط کسرای چ  | 

 

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
.
--------------------------------------------------------------------------------
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد
.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
.
--------------------------------------------------------------------------------
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد
.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
.
--------------------------------------------------------------------------------
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد
.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
.
--------------------------------------------------------------------------------
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم
"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
.
--------------------------------------------------------------------------------
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره
.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ....
!اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.

 

 

از هر دست بدهی از همان دست پس می گیری

: یک ضرب المثل قدیمی می گوید "از هر دست بدهی از همان دست پس می گیری"

در نور کم غروب، زن سالخورده ای را دید که در کنار جاده درمانده،منتظر بود

در آن نور کم متوجه شد که او نیاز به کمک دارد جلوی مرسدس زن ایستاد و از اتومبیلش پیاده شد

در این یک ساعت گذشته هیچ کس نایستاده بود تا کمکش کند زن به خود گفت مبادا این مرد بخواهد

به من صدمه ای بزند؟ ظاهرش که بی خطر نبود فقیر و گرسنه هم به نظر می رسید

مرد زن را که در بیرون از ماشینیش در سرما ایستاده بود دید و متوجه آثار ترس در او شد

گفت: خانم من آماده ام به شما کمک کنم بهتر است شما بروید داخل اتومبیل که گرمتر است

ضمنا" اسم من برایان آندرسون است فقط لاستیک اتومبیلش پنچر شده بود

اما همین هم برای یک زن سالخورده مصیبت محسوب می شد برایان در مدت کوتاهی لاستیک را عوض کرد

زن گفت اهل سنتلوئیس است و عبوری از آنجا می گذشته است تشکر زبانی برای کمک آن مرد کافی نبود

از او پرسید که چه مبلغ بپردازد هر مبلغی می گفت می پرداخت چون اگر او کمکش نمی کرد

هر اتفاقی ممکن بود بیفتد برایان معمولا برای دستمزدش تامل نمی کرد اما این بار برای مزد نکرده بود

برای کمک به یک نیازمند کرده بود و البته در گذشته افراد زیادی هم به او کمک کرده بودند

او به خانم گفت که اگر واقعا می خواهد مزد او را بدهد دفعه بعد که نیازمندی را دید به او کمک کند و افزود و آن وقت از من هم یادی کنید

خانم سوار اتومبیلش شد و رفت چند کیلومتر جلوتر، خانم، کافه ای دید به آن کافه رفت تا چیزی بخورد. پیشخدمت زن

پیش آمد و حوله تمیزی آورد تا موهایش را خشک کند پیشخدمت لبخند شیرینی داشت

لبخندی که صبح تا شب سرپابودن هم نتوانسته بود محوش کند آن خانم دید که پیشخدمت باید 8 ماهه حامله باشد

با این حال نگذاشته بود که فشار و درد تغییری در رفتارش بدهد آن گاه به یاد برایان افتاد

وقتی آن خانم غذایش را تمام کرد، صورتحساب را با یک اسکناس صد دلاری پرداخت

پیشخدمت رفت تا بقیه پول را بیاورد وقتی برگشت، آن خانم رفته بود پیشخدمت نفهمید آن خانم کجا رفت. بعد متوجه شد

چیزی روی دستمال سفره نوشته شده است با خواندن آن اشک به چشمش آمد چیزی لازم نیست به من برگردانی

من هم در چنین وضعی قرار داشتم شخصی به من کمک کرد همان طور که من به تو کمک کردم

اگر واقعا می خواهی دین خود را ادا کنی این کار را بکن نگذار این زنجیره عشق همین جا به تو ختم شود

زیر دستمال چهارصد دلار دیگر هم بود آن شب او به آن نوشته و پول فکر می کرد

آن خانم از کجا فهمید که او و شوهرش به آن پول نیاز داشتند بچه ماه آینده به دنیا می آمد و آن وقت وضع بدتر هم می شد

شوهرش هم خیلی نگران بود همان طور که کنار شوهرش دراز کشیده بود به نرمی او را بوسید و آهسته در گوشش گفت

همه چیز درست میشه دوستت دارم برایان آندرسون

کتاب از هردست بدهی از همان دست پس میگیری

ترجمۀ زهره زاهدی

 

کوچه بن بست،

خدا باران شد و بر زمین تشنه شهر بارید. آسمان جرقه زد. شهر صدای آسمان را شنید. مردهای پیاده رو با حیرت به صدای آسمان نگاه کردند. یک نفر یقه پالتویش را بالا کشید و از زیر قطره های سوزن باران به گرمای خانه گریخت. زنی چادر سیاهش را کشید توی صورتش و کلون در خانه را محکم کوبید. در به شتاب باز شد و زن را به درون بلعید. خیابان از باران ترسیده بود و از صدای خشمگین ابر که می کوبید به گوش آدمها.

مرد، صورت به آسمان چرخاند و دهان تشنه اش را برای باران گشود. قطره ها سوزن شدند بر صورت تبدار مرد. باد خشمگین و سرکش برگهای خشک و کاغذهای پاره شده را از زمین کند و به دیوارها کوبید. دیوارها پنجره شدند تا پیرزنی از آنها نگاه کند به خیابان. پرده ای چشم پنجره را به باران باز کرد. مرد کف پیاده رو را می دید که از زیر پایش می گریزد. دخترک، بلند و بالا، گذاشت که باد هرچه می خواهد با سرپوشش بازی کند. قدمهایش را شمرد. سرش را بلند نکرد. مرد، چشم به زمین دوخته، آرام از کنار دخترک گذشت. نرم و آرام. کفشهای سیاه دخترک را نگاه کرد که روی کف خیس پیاده رو جا می انداخت. کاش می شد آن طور که می خواهم چشمهایت را ببینم، آنطور که می خواهم. دخترک خیره نگاهش کرد، فکر کرد آنطور است که می خواهد. وقتی نگاهم می کنی چشمهایت را نمی بینم. مرد گفت: کاش می شد بدانی که چقدر دوستت دارم. دخترک برگشت و صورت مرد و کلمه هایش را دید. صدای آسمان گفتگوی شان را قطع کرد. دخترک بلند تر از آسمان گفت: می دانم، من که به شما گفته بودم دوستتان دارم. مگر نگفته بودم؟ مرد پرسیده بود: هیچ وقت نفهمیدم نظرشما در مورد من چیست؟ دخترک خیلی ساده گفته بود: خیلی دوستتان دارم. آنقدر ساده گفته بود که انگار دارد دستش را لای موهای پسربچه ای می کند. اینقدر ساده که مرد نمی توانست باور کند. کلمه های دخترک مرد را گرم کرده بود.

مرد چشمهای زن را می خواست، سیاهی غریبی که هرچه در آن فرومی رفت عمیق تر و عمیق تر می شد. دیوانه وار گفته بود حاضرم یک چشمم را بدهم و بتوانم آن طور که می خواهم چشمهایت را ببینم. دخترک خندیده بود. ولی من شما را با چشمهای تان دوست دارم، با هر دوتاشان. مرد در تمام زندگی اش از چیزی نترسیده بود. از مرگ هم. مگر سالها دنبال مرگ نمی گشت؟ اما چشمهای دخترک ترسانده بودش. ترسیده بود که اگر یک بار به چشمهای دخترک خیره شود، دیگر نتواند چشم از او بردارد. از عشق ترسیده بود. زیر لب گفت: عشق. ترسیده بود که اگرعاشق چشمهایش بشود، دیگر نتواند آنها را ببیند، که دخترک برود و دیگر چشمهایش نباشد. عشق او را می ترساند. اگر تو هم در زندگی ات همیشه همه چیز را از دست داده بودی همین ترس را داشتی. همیشه در زندگی اش هر چه را که خواسته بود، از دست داده بود. می ترسید. زیر لب گفته بود: عشق. و به آینه گفته بود تو عاشق شدی. و کلماتش را در آینه دیده بود. دخترک شب در آینه نگاه کرده بود و چیزی ندیده بود. خواسته بود از نگاه مرد، چشمهایش را ببیند، اما نتوانسته بود. چشمها همان چشمهای همیشگی بودند.

گذاشته بودند باران هرکاری می خواهد با آنها بکند. باران تند شد. مرد دلش خواست که بدود. دخترک نیز پا تند کرد. گفت: بیایید زیر باران بدویم. مرد گفت: نه. دخترک آرام راه رفت. ناراحت نیستید که با شما مخالفت می کنم؟ دخترک گفت: نه. مرد گفت: از این که برخلاف میل شما چیزی می گویم ناراحت نمی شوید؟ دخترک گفت: نه. گفت: از این که گفتم نمی دوم ناراحت نشدید؟ گفت: نه. مرد گفت: خیس شدی؟ دخترک گفت: خوب است. مردی با نگاهی تلخ به آنان نگاه کرد و با شتاب وارد خانه ای که در قهوه ای سوخته داشت، شد. زنی با انگشت بخار پشت شیشه را پاک کرد و خیره شد به خیابان. مرد گفت: می ترسم. دخترک هیچ نگفت. گفت: از خیابان متنفرم. مرد گفت: مردم خیابان ها را به لجن می کشند. فقط شب ها خیابان را دوست دارم. خیابان را شب ها دوست داشت و رودخانه شهر را که روزها همه از آن عکس می گرفتند. به نظرم روزها رودخانه شبیه زن های هرجایی است، دوست ندارم این همه آدم نگاهش می کنند.

مرد پیچید توی کوچه باریک. دخترک پا به پایش آمد. کوچه مهربان و باریک بود. مرد شانه به شانه دخترک شد. خودش را کمی کنار کشید. با زمین کوچه حرف می زد. گفت: می ترسم همه چیز تمام شود. دخترک گفت: چرا می ترسید؟ مگر مرا دوست ندارید؟ مرد گفت: دوستتان دارم، از همین می ترسم. دخترک گفت: چرا می ترسید؟ ما که کار بدی نمی کنیم. ما با هم حرف می زنیم و همدیگر را دوست داریم. چرا باید بترسیم؟ باید بترسند؟ مهم نیست که کاری می کنند یا نه، مهم این است که در این شهر حق ندارند همدیگر را دوست داشته باشند، مگر اینکه بارانی تند آمده باشد و هیچ کس در خیابان نباشد و مردم پرده های خانه های شان را کشیده باشند.

کوچه را ادامه دادند تا به تاباق سرپوشیده رسیدند. تاریک بود و طولانی. جز پیرزن و پسر کلیدسازش هیچ کس در تاباق باقی نمانده بود. هشت سال پیش آخرین ساکن آنجا بعد از اینکه دو سال در مرگ همسرش گریسته بود، خانه قدیمی را فروخت و به آپارتمانی آن سوی رودخانه شهر رفت. جایی نزدیک تخت فولاد. هر جمعه می توانست به دیدن سنگی برود که نام همسرش را روی آن نوشته بودند. در چوبی قهوه ای روی لولای کهنه اش غژی کرد. مرد در را فشار داد. باز شد. کوچه ای طولانی و تاریک و مسقف جلوی چشم شان بود. دخترک گفت: چشم هایم نمی بیند. چشمهایش. مرد گفت: اینجا را دوست نداری؟ دخترک گفت: چرا سووال می کنید؟ هر جا باشید دوست دارم. دخترک گفت: خیلی تاریک است. به انتهای تاباق که برسیم کمی نور از در آن خانه می تابد، به آن اندازه که بشود چیزی دید. دخترک نور ضعیفی را در انتهای کوچه دید. شانه به شانه سائیده شد، گرما. مرد خودش را کنار کشید. دخترک چشمش را به سوراخی که از آن نور رنگ پریده ای می تابید گذاشت و حیاط خانه را دید که لای آجرهای کف حیاط علف های وحشی روئیده بودند و حوض خانه خشک بود و صدای قار قار کلاغ می آمد. مرد گفت: صدای قارقار کلاغ صبحها مرا یاد مرگ می اندازد. هر وقت که شب تمام می شود یاد مرگ می افتم.

دخترک کف زمین نشست، جوری که نوری ضعیف از لای سوراخ در روی صورتش افتاد. مرد توانست چشمهایش را ببیند. دخترک گفت: حتما در این خانه پیرزنی زندگی می کند که نوه هایش جمعه ها به دیدنش می آیند؟ مرد گفت: هیچ کس اینجا زندگی نمی کند. هشت سال پیش پیرمردی که اینجا زندگی می کرد، دو سال بعد از مرگ همسرش رفت به آپارتمان پسرش در آن طرف رودخانه، نزدیک تخت فولاد. دخترک گفت: یعنی هیچ کس اینجا نمی آید؟ مرد گفت: نه، هیچ کس اینجا نمی آید. دخترک گفت: چه خوب، تا هر وقت دلمان بخواهد می توانیم اینجا بمانیم؟ مرد گفت: تا هر وقت دلمان بخواهد می توانیم اینجا بمانیم، تا هر وقت بخواهیم. حرف نزنیم. صدای قارقار کلاغ آمد. مرد به چشمهای دخترک که زیر نور رنگ پریده همچنان می درخشید نگاه کرد. آن طور که دلش می خواست. دخترک ناخودآگاه چشمانش را بست. مرد گفت: چرا؟ دخترک خندید. گفت: توی آینه به چشمهام نگاه کردم و چیزی توی آن ندیدم. مرد گفت: به همین دلیل است که هیچکس عاشق خودش نمی شود.

مرد به انگشتان دستهای دخترک نگاه کرد که بلند و شکننده و ظریف بود. دلش دستهای او را خواست. دست هایش کشیده می شد به سوی دخترک. به دست هایش اجازه نداد. مرد گفت: اگر بخواهم دست هایتان را در دستهایم بگیرم چه می کنید؟ دخترک گفت: دست های تان را توی دستم می گیرم. مرد گفت: اگر بخواهم انگشتهای تان را روی صورتم بگذارم و آنها را ببوسم چه می کنید؟ دخترک گفت: هیچ کاری نمی کنم. مرد گفت: اگر بخواهم سرتان را روی سینه ام بگذارم و گرمای تان را احساس کنم چه می کنید؟ دخترک گفت: هیچ کاری نمی کنم، شاید دوست داشته باشم. دخترک گفت: چقدر سووال می کنید؟ چرا اذیتم می کنید؟ من شما را دوست دارم. مرد گفت: خیس هستی، سردت نشود. گفت: نه، سرمای باران را دوست دارم.

مرد می خواست دستهای دخترک را در دستش بگیرد، می خواست سرش را روی سینه بگذارد، می خواست پوستش را حس کند، می خواست چشمهایش را نگاه کند، می خواست انگشتانش را شانه کند در موهای دخترک، اما چین های روی دستش و شادابی چشمان دخترک مانع می شد. گفت: دوست دارم باشی، برای خودت باشی، آزاد و راحت، دوست دارم هرکجا می خواهی بروی، با هر کس که دوست داشته باشی، دوست ندارم بخاطر من کاری بکنی. دوست دارم وقتی به سفر می روی انتظارت را بکشم و به تو فکر کنم و از نبودنت رنج بکشم. دوست ندارم احساس کنی که می خواهم متعلق به من باشی. دخترک گفت: چرا دوست ندارید مال شما باشم؟ مرد نگاهش کرد. دخترک گفت: چرا دوست ندارید متعلق به شما باشم؟ مرد نگاهش کرد. دخترک گفت: چرا دست هایم را نمی گیرید و مرا نمی بوسید و بغلم نمی کنید؟ مرد نگاهش کرد. ترسید. کلمات دخترک را چند بار شنید. چه باید بگوید؟ گفت: اگر مال من باشی از تو خواهم پرسید کجا بودی؟ چه می کردی؟ سووال می کنم و باید جواب بدهی، سووال کردن چیز بدی است. من نمی خواهم تو آزاد نباشی. دخترک گفت: من دوست دارم از من سووال کنید. اگر هم سووال نکنید برایتان خواهم گفت کجا بودم و چه می کردم. دوست دارم از من سووال کنید. چرا نمی شود من مال شما باشم؟

مرد گفت: دیرت می شود، برویم. دخترک گفت: دوست ندارم بروم. اینجا خوب است، تازه چشم هایم عادت کرده. تازه دارم شما را می بینم. مرد گفت: باید برویم، مادرتان نگران می شود، مگر نگران نمی شود؟ دخترک گفت: به او می گویم که با شما بودم. و خندید. مرد گفت: برویم. مرد چیزی نگفت. دخترک در تاریکی دنبال مرد گشت، دست هایش را گرفت، مرد خواست دست هایش را رها کند و نتوانست. دست های دخترک حلقه شد دور کمر مرد. مرد گفت: باید برویم. دخترک گفت: می ترسید مرا ببوسید؟ مرد گفت: نمی توانم، می ترسم، می ترسم دیگر نتوانم ببینمت، می فهمی؟

مرد در را باز کرد. صدای دخترک را شنید که به دنبالش راه می رود. مرد گفت: اول من می روم بعد از یکی دو دقیقه تو بیا. بهتر است با هم دیده نشویم. دخترک گفت: نمی شود با هم برویم. مرد گفت: نمی شود. اینجایی که ما هستیم نمی شود. نور کوچه پاشید توی چشم های مرد و بوی باران ریه هایش را پر کرد. دخترک گفته بود: می ترسید مرا ببوسید؟ مرد چشم هایش را بست. ترسید. نه، نمی شود. چون می روی و دیگر نمی بینمت. مرد به خیابان که رسید چند دقیقه ای ایستاد تا دخترک از کوچه بیرون بیاید، از کنارش رد بشود و به کفشهای دخترک نگاه کرد.


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 13:49  توسط کسرای چ  | 

 

 

نام : گمنام... شهرت : آواره.... شغل : عاشق....نام پدر: پريشان.... نام مادر: گريان.... نام خواهر : نگران.... نام دوست : بامرام ... نام اطرافیان: بي خيال.... محله : از ديار فراموش شدگان.... درد : سکوت.... غزل : آه ....دبيرستان : عاشقان..... جرم : دوست داشتن بی دلیل ..... محکوم : به زنده ماندن ...پلاک : بيکران...... نشاني :شهر صفا ، ميدان وفا ، بزرگراه محبٌت ، خيابان آشنايي ، چهارراه سرگرداني کوچه غم

 

عشق چیست؟

من تازه از آخره عشق آمده ام

عشق یعنی شکستن غرور در برابر آدمی مغرور...

عشق یعنی فریاد زدن تمام احساس در مقابل آدمی بی احساس...

عشق یعنی وقتی از احساساتت صحبت می کنی مسخرت کنن...

عشق یعنی به کلمه دوست داشتن خندیدن...

عشق یعنی خرد شدن...

عشق یعنی با تمام وجود خواستن و نرسیدن...

عشق یعنی بی وفایی...

عشق یعنی تنهایی...

َعشق یعنی هیچی

 

 باشه...ميگن اين رسم زمونست...ميگن واسه همه همينطوره...اما من ميخواستم با همه فرق كنم...ميخواستم  يكي باشم...ميخواستم يكار ناممكن رو ممكن كنم...آره دوستم راست ميگه...من هيچ وقت نميتونم كسي رو عوض كنم...هر كس بايد خودش خودش رو عوض كنه...

مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني
مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني
مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار
نامه هايي را كه با درياي اشكت تر مي كني
مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي
بوته هاي وحشي گل را ز غم پر پر كني
مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احساس امروز مرا باور كني

خدا حافظ

وقتی آدم بدونه داره به کسی وابسته می شه و اون کس ممکنه هر لحظه ازش خداحافظی کنه خیلی سخته ...شاید براش دور شدن خیلی سخت باشه ولی مجبوره.... ای خدا خوشحالم درد دلم رو می فهمی... امروز چقدر صدات کردم احتمالا از دستم خسته شدی... ولی خودت می دونی که من به جز تو کسی رو ندارم دوباره اشکام بی حیا شدن داره سرازیر می شه... بابا این اشکها خجالت نمی کشن... ولی خدا ببین به کجا رسیدن که خجالتم حالیشون نمی شه خدا یه چیزی بگم ............... میخوام در گوشت بگم

 . خیلی خستم  

 

 

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ... باد و بارانی بود اندرون دلم ... و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ... کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن ! خوب ... برای که بنویسم حالا ؟ تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟! یادم آمد ... آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ، خدا خودش برمی دارد ... ! پرشدم از شوق برای نوشتن ... دراز کشیدم روی زمین و دستی زیر چانه و دستی بر روی کاغذ ! نوشتم : سلام ، محبوب من ... ! چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی ! چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ... صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و نسیم را می وزانی بینشان ... آدم حالی به حالی می شود !
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ، دل آدم را اینطور ببرد ! خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... ! آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سرپنجه هایش ! تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی ! معشوق صبور من ... می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ، می آيی به پيشم ! دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد ، رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف
اگر تو نبودی "تو" معنی نداشت !
تو تمام " توی" منی ...
اگر می بينی چشمم به در می ما ند
نه اينکه يادم رفته " تو" هستی !
که می دانم هستی در کنارم ...
منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی ! و برود و بگوید کسی نیاید !


معبود من ...
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"
را با خود داشته که رهایش نکردم ! مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!
گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست ! مطلوب من ...
سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...
نکند يادت برود که سخت نيازمند توام !
من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
تو بايد مرا بارور کنی !
از تمام خواستن هايم !
تو خيلی خوبی !
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...

مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود ...
راستی يادت نرود !
آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...
(( چون می دانی : گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی
برای اينکه دوستت داشته باشم ،يک توی کوچکتر را به من بده تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))

نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد

 

 

خدا پرسيد: پس تو ميخواهي با من گفتگو كني!!!

من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد

خدا خنديد وگفت: وقت من بي نهايت است

در ذهنت چيست كه ميخواهي از من بپرسي؟

پرسيدم چه چيز بشر شما رو بيشتر متعجب ميكند؟

خدا گفت: كودكيشان

از انكه آنان از كودكيشان خسته ميشوند و آرزو دارند بزرگ شن

و وقتي كه بزرگ شدن آرزو دارند كه كودك شوند

اينكه آنهاآبرو و شرف سلامتيشان را به خاطر پول از دست ميدهند

و بعد پولشان را از دست ميدهند تا دوباره آنها را بدست بياورند

اينكه به گونه اي زندگي ميكنند كه گوي هرگز نميميرند

و به گونه اي ميميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند

دستهاي خدارا گرفتم مدتي سكوت كرديم...

از خدا پرسيدم به عنوان يك پدر ميخواهي چه درسي به فرزندانت بدهي؟
گفت: ميخواهم بياموزند كه
آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان شود

همه كاري ميتوانند بكنند اين است كه اجازه دهند كه خودشان دوست بدارند

بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشد كه زخم هاي عميقي بر قلب آناني كه دوستشان داريم ايجاد كنيم

اما سالها طول ميكشد كه آنرا التيام بخشيم

بدانند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين هارا دارد

كسي است كه به كمترين ها نياز دارد

بدانند كه كساني هستنند كه دوستشان دارند

فقط نميدانند چگونه احساساتشان را بيان كنند

بياموزند كه دونفر ميتوانند به يك نقطه نگاه كنند

اما آآنرا متفاوت ببينند

بياموزند كه فقط كافي نیست كه ديگران آنهارا ببخشنند

بايد خودشان را هم ببخشند

من گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم

آيه چيز ديگري هست كه ميخواهيد فرزندانتان بدانند

خداوند لبخند زد و گفت

فقط اينكه بدانند من اينجا هستم

هميشه

 

آسمونی باشین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 21:22  توسط کسرای چ  | 

 

JavaScript Codes