تبليغاتX
یه وجب عشق... - 4 دقیقه 10 ثانه خوندنش طول می کشه!!!
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی...........بگذار تا بمیرد در درد خودپرستی

شاید آسمان دیگر بی ستاره نباشد...

چشمهایم را می بندم ... شاید ببینم که آسمان دیگر بی ستاره نیست...

و انباشته از چراغ هایی ست که دیگر بوی خاموشی نمی دهند ...

می خواهم دوباره شیدایی پروانه را ببینم هنگامی که عاشقانه و پنهانی

شقایق را بوسه می دهد و چه شرمگینانه در آغوشش آرام میگیرد ...

                                         

 

 

 

  

  غوغایی 

                 بی صدا

طوفانی  

             بی پروا 

لنگر بینداز

        ناخدای دل

              لنگر .....

چگونه لنگر نیندازم وقتی که سکان دلم شکسته....زخمی ام! و ماهیای تمنایم چقدر ریز!....ودریای خوبی تو چه بیکران...

http://tinypic.com/i75120.jpg

در این تاریکی شبها

که من در بستر سردم

به یادت خفته ام تنها

در غم را به روی خویش می بندم

تو در خوابی

چه می دانی

که من با یاد چشمانت

چگونه زار می گریم

تو میخندی به احساسم

نمی دانی که من مستم

نمی دانی...

 نمی دانی من تنها چگونه بت دل بستم

تو شادی... منم از شادی  تو شادم

اما غم چشمان من هرگز تو نمیدانی

میدانم شعرم سرد است

اما این سردی از درد است

تو دردان من را نمیدانی

تو این شعر را نمی خوانی

اگر بودی ...اگر هستی

من این را خوب میدانم

تو هرگز با من نمی مانی

 چه مي داني؟

تو از انسان و احساسش چه مي داني ؟

 چه مي داني كه من از عشق سرشارم ؟

چه مي داني در اين شبهاي تنهايي ميان اين همه غربت دلم شور تو را دارد؟

تو از هق هق چه مي داني؟

چه مي داني كه مدتهاست مرغ دل به عشق كوي تو پر مي زند اينجا؟

چه مي داني پريشان حالي درويش عاشق را در اين هستي بي مستي ؟

تو از تنهايي و گريه... 

 تو از گم كرده و تكيه

 تو از انسان شرمنده

چه مي داني ...؟

چه می دانی در یک کوچه تاریک

درون سایه ها ماندن...

برای دیدن رویت دعاها در دل خواندن...

نمی دانی!  نمی فهمی!

نداری غم! تو میخندی!

تو میخندی...من از خنده غمگینم...

در این تاریکی شبها

که من در بستر سردم

به یادت خفته ام تنها

در غم را به روی خویش می بندم

تو در خوابی

چه می دانی

که من با یاد چشمانت

چگونه زار می گریم...چگونه زار میگریم...

 

 

به شعرهايم چه بگويم
آن زمان كه تو نيستی
كه با صاعقه چشمانت
واژه هايم را به آتش بكشي
به شعرهايم چه بگويم 

آنزمان که در بين ما سكوتي بي معني است
و من ديگر واژه اي نمي يابم
كه با تردستي
از لبهاي زيبايت بدزدم
 وبه زنجير بكشم احساسم را
به شعرهايم چه بگويم
آن زمان كه من در بالابلندي
دلنوازيهاي مزرعه ات
تشنه تر از هر گل باغچه ات
لحظه به لحظه جان مي دهم
وتو نمي آيي
بگويم... كه تو اين بار
بي بهانه مرا ترك كرده اي !؟؟

 

به شعر هایت بگو...سکوت من مظلومیت ترا تفسیر خواهدکرد...می ترسم آهی بکشم...نکند شیشه های شکسته تردید دلت...جامی کشنده شود...بی بهانه دوست بدارید...زیرا دوست داشتن دلیل نمی خواهد...اگر کسی از شما دلیل دوست داشتن را پرسید...جوابی ندهید..بهانه نیاورید.... شاید فردا آن بهانه از بین برود ولی شما همچنان آن را دوست بدارید...

 

 

چند جمله قشنگ از یه دوست:

 به آسمون نگاه کن...پر ستاره است...کلی ستاره قشنگو نورانی...ستاره ها بت چشمک میزنن...کدومش ستاره توست؟؟؟ خوب نگاه کن...به اونی که از همه کم نورتره قانع باش...جون به اونی که از همه پر نور تره همه نگاه میکنن...اونم به همه نگاه میکنه...چون این کار رو دوست داره...چون اون نمی خواد قانع باشه...چون اون فکر میکنه از همه بهتره...اون ستاره نمیدونه که اون از همه پر نور تر نیست ولی اون خودشو گم کرده اون فقط به چشم تو نزدیکتره...همه ستاره ها مثل همن...حتی گاهی بعضی وقت ها اونایی که دورترن مهمترند...بازم تو موندی این همه ستاره دور برت بازم به همه نگاه می کنی این دفعه اون کم نور تره بت نزدیکتره ئ نورش زیاده...دیگه اونیکی رو نمیبی اون رفته تو آسمون دیگه...درسته!!!ستاره ها موندنی نیستن...فقط چنتاشون تا ابد تو دلت میمونند و همیشه بت چشمک میزنند( پدر.مادر.خواهر.برادر.دوست واقعی...)ستاره رو فراموش کن...عاشق آسمون باش...آسمونی باش...

 

 

بازهم آرزو دارم مردمان شهرمان دلشان آسمانی باشد و نگاهشان آبی...باز هم آرزو دارم زیر این آسمان آبی  دیگرمردکانی را نبینم که برای لقمه ی نانی صورت نوجوانی را پر خون کنند..آرزو دارو مردمان شهرمان نترسند...مثل دیروز بادیدن نامردی با شنیدن دا د فریاد بزنند...آرزو دارم آرزوهام با یاری برادران و خواهرانم  تبدیل به حقیقت شود...

چند تا جمله آخرم فرق داشت با همه جمله هایی که تو این بلاگ نوشتم دلیلشو چند وقت دیگه بهت میگم من دارم میرم اما زود بر میگردم منتظرم باشین...

آسمونی باشین...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 3:15  توسط کسرای چ  | 

 

JavaScript Codes