صبح شد...!!!
...
چقدر زود صبح شد...!!! هنوز 4 ساعت نشده بود كه خوابيدم
چقدر زود گنجشك ها شروع كردن به جيك جيك!
...
چقدر دير صبح شد...!!! تو اين مدت شايد 20 بار از خواب بيدار شدم
اما آسمون هنوز رنگ دل تو بود!
...
بازم داشتم كابوسي تكراري ميديدم
كابوسي كه حاضر نيست براي مدتي تنهايم گذارد
...
بازهم اين سكانس تكراري 4 تا بازيگر دارد
من...تو...هوس...تنهايي
...
بازهم قصه ازين قراراست كه تودسته من را ول ميكني
من نگاهت ميكنم اما تو از چشمان من هيچ نمي فهمي!
...
چشماني كه يك زمان ميگفتي عا شقشان هستي و ميتواني دنياي خود را درونش ببيني!
الان دورش سياه شده! رنگش زرد شده! چون ديگه اشكي برايش نيست كه رسوا شود
...
تو لحظه به لحظه از من دور ميشوي و من با تمام وجودم خوار شدنم را
به تماشا مي نشينم و ميبينم كه چه گونه ارزشم را از برت از دست ميدهم
...
هوس دستانت را ميگيرد توري كه گرمي دست تو تمام وجودش را گرم ميكند
(كاش من جاي اون بودم) و با هم از صحنه خارج ميشوين!
...
من به حرفاي تو فكر ميكنم...حرفاي جور وا جوري كه هركدوم
مدت ها با احساس من بازي كرد و آخر مرا به ديوانگي نزديك
...
دروغ هاي كه اي كاش راست بود!
راست هاي كه اي كاش دروغ بود!
...
منتظر ميمانم...منتظر ميمانم تا بيايي! بييايي تا من اين بار
آشفته از خواب بيدار نشوم...
...
اما افسوس كه نقش اول كسي ديگر است!
اوست كه دارد با لباس سفيدش ميان اين تاريكي از دور شتابان خودش را به من ميرساند!
...
بازهم تنهايي!
و من در دل مي خوانم...درين تاريكي شبها كه من در بستر سردم به يادت خفته ام تنها...
...
وهنوز شعر به پايان نرسيده چشمانم بار ميشود
باز هم پر از مرواريد!
باز هم پر از تنهايي!
شاندل
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:9 توسط کسرای چ
|